خرید بک لینک
چک کردن سایت جذب  منتظر یک تماس و خبر از دانشگاهها و مراکزی برای هیات علمی شدن ثبت نام کردم، شده کار هر روزه ام. امروز دیدم که یکی از دانشگاهها بدون مقدمه و بدون هیچ یاد داشتی در قسمت بررسی اولیه پرونده در دانشگاه پرونده ام را رد کرده و با یک ضربدر قرمز مشخص کرده که دنبالم نیا. اینجا جایی برای تو نیست. بی مقدمه و بی توضیح! راستش حوصله زنگ زدن هم نداشتم. حوصله پی گیری هم نداشتم. خسته تر از آن بودم که بخواهم حتی به موضوع فکر کنم. درد فکم هم بی تاثیر نبود. (یکی از دندانها را از دست داده ام و مجبوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین کاظمیان تاريخ: شنبه 15 آذر 1404 ساعت: 20:39

رفتم و رئیس دانشگاه را دیدم. با او صحبت کردم. واقعیت این بود که اعتماد به نفسم کم نشد که زیاد هم شد. واقعیت این بود وقتی بهش گفتم آیا کسی با سابقه و توانایی من در کیسهای شما بود یا خیر جواب نا امید کننده ای نشنیدم. گفت: قاعدتا شما را نباید دعوت می کردند به خاطر اینکه استخدام دانشگاه دیگری هستید. تنها عاملی که باعث شده شما را برای مصاحبه دعوت کنند میزان پژهشها و رزومه علمی شما بوده است. گفتم دکتر ادامه مطلب

برچسب: ملاقات,رئیس,دانشگاه, نویسنده: مبین کاظمیان تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 15:54

امروز یک روز لعنتی بود. چند روز پیش که با رئیس صحبت کرده بودم در مورد تبدیل وضعیت و جمع کردن نمره گفتم اگر می شود یکی دو تا هم داوری از مقالات مجله تان به من بدهید تا این قسمت فرم تبدیل وضعیتم خالی نباشد هرچند نیم نمره بیشتر ندارد و در مقابل 110 نمره چیزی نیست ولی خالی بودنش هم قشنگ نیست. گفت باشد با خانم ... هم هماهنگ کنید گوشی دستش باشد که در جلسه هیات تحریریه مطرح کردم نه نیاورد. من هم امروز به همکار گفتم آقا ایشان هم انگار قرار است ارثیه نداشته پدرش را بدهد اخمهایش را کرد تو هم و شروع کرد بد و بیراه گفتن که آقای دکتر هم یکی مثل همه اعضای هیات تحریریه من که نمی توانم پارتی بازی کنم!!!!!! تادامه مطلب

برچسب: روز,لعنتی, نویسنده: مبین کاظمیان تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:37

کلاسهای دانشگاه دولتی را با عشق دنبال می کنم. دانشجویانم را دوست دارم و بیشتر تلاش می کنم با آنها دوست باشم. درسهایم کمی برای برخی از دوستان کسل کننده است. قبل از اینکه کلاس را تشکیل دهم با یکی از اساتید که دوستی ای با هم داریم مشورت کردم در مورد نحوه تشکیل کلاس در آن دانشگاه پرس و جو کردم. یکی از پیشنهاداتش این بود که استاد قدیمی این درس را یک جلسه دعوت کنم تا هم احترام او حفظ شود و هم دانشجویان با او که پدر این علم است آشنا شوند. خودش هم دست به کار شد و به این استاد زنگ زد و صحبت کردند. دفعه بعد که با این استاد صحبت کردم قرار شد که یکی دو جلسه تشکیل شد از ایشان دعوت کنم که تشریف بیاورند. همادامه مطلب

برچسب: بداخلاقیهای,برخی,اساتید, نویسنده: مبین کاظمیان تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:37

فراخوان شهریور که شرکت کردم کلا سه جا رشته من را می خواستند. یکجا تکراری بود. همان مکانی که دفعه قبل همسر طرف هیات علمی آنجا بود. شب ساعت 10 با یک شماره شخصی برایم پیام آمد که سرکار خانم دکتر.... جهت شرکت در مصاحبه علمی جذب فردا ساعت 9 صبح در فلان آدرس حضور بهم رسانید. راستش یاد دفعه قبل افتادم که از یک هفته قبل زنگ زدند و هماهنگ کردند و ... کمی مشکوک شدم و البته دو دل که اصلا بروم یا خیر. صبح تماس گرفتم با شماره موبایلی که پیام آمده بود. خودم را معرفی کردم و گفتم جناب چند نفر قرار است در مصاحبه شرکت کنند. گفت 11 نفر. راستش اصلا خوشحال نشدم. دفعه قبل فقط 5 نفر بودیم و این یعنی تعداد دکترهای ادامه مطلب

برچسب: دعوت,مصاحبه,رودربایستی, نویسنده: مبین کاظمیان تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:37

برای چهارمین بار در فراخوان شرکت کردم. کلا دو جا رشته من را می خواستند. ما هم زدیم. اما یک مورد مربوط به دستگاههای اجرایی است. شاید اصلا مصاحبه اش را شرکت نکنم. راستش را بخواهید یکی از اساتید پیشنهاد یک دوره یکساله پست دکتری در یکی از دانشگاههای مادر را داده است. اصلا دلم نمی خواهد از دستش بدهم. به خاطر همین نشسته ام و سخت دارم روی موضوع کار می کنم که استاد محترم ببرد در گروه تصویب کند. می دانید این استاد یکی از بهترینهای دنیا است. دو سال پشت سر هم کارش در دنیا اول شده است. به هر حال دلم می خواهد این کار را انجام دهم. ولی یک مشکل وجود دارد و آن هم اینکه پست دکتری مقطع حساب نمی شود و باید مرخصیادامه مطلب

برچسب: فراخوان,چهارم, نویسنده: مبین کاظمیان تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:37

کلی سوال و دفاع و گفتگو. تست تسلط به زبان انگلیسی که با what do you do? شروع شد. دست آخر هم گیر دادند به سن. آخر نفهمیدیم دنبال آدم با تجربه می گردند یا به دنبال آدم کم سن. اگر کسی می خواهند که تجربه کاری داشته باشد خوب کم سن و سال که تجربه زیادی ندارد. یکی از خانمها حسابی به سن من گیر داده بود. والا هرچه حساب کردم دیدم خودشان هم تقریبا همسن و سال من بودند که دکتری گرفتند. هیچ نگفتم. راستش امروز کلا انرژیم از صبح تخلیه شده بود. امروز سر کلاس احساس خستگی زیادی می کردم و اصلا مثل قبل حوصله جواب دادن به دانشجوها را نداشتم. فقط تنها چیزی که کمی از خستگیم کمتر کرد این بود که خبر دادند چند روز قبل حق التدریس ترم قبل مدرسین مدعو را ریخته اند. آخر جلسه خانم رئیس جلسه گفت انشا الله که مورد قبول بود با شما تماس می گیریم. من هم با یک لبخند معنی داری نگاهش کردم و گفتم انشا الله از دعای خیر شما. راستش مطمئن بودم که کاری برایم نمی کنند. چون نه کارهایم را با دقت دیدند و نه از من گواهی تدریسهایم را خواستند و نه گزارش ارزشیابیها را و نه اصلا هیچ چیز دیگر را. فقط مثل حماله الحطب کل چمدان رزومه را بار کرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین کاظمیان تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 10:47

غمگینم. صبح که از خواب بیدار شدم انگار یک توپ پینگ پنگ قورت داده باشم بغضم از شب باقی مانده بود. وقتی سر کار مشغول کار بودم بی اختیار اشکم جاری شده بود و متوجه نشدم. یک آن به خودم آمدم دیدم اشکم قل خورده روی کاغذهایم و خودکارم رنگ نمی داد. بدون اینکه کسی بفهمد رفتم به سمت دستشویی و صورتم را آب زدم. عصر که داشتم بر می گشتم به نظرم تمام طنزهای رادیو جوان مسخره می آمد. وقتی صدای اذان مغرب از رادیوی ماشین پخش می شد قلبم به درد آمد. نگاهی به آسمان انداختم و گفتم آیا فراموش شده ام. آیا فراموش شده ایم. آیا مردم ایران فراموش شده اند. خدایا خسته شدی؟ نکند دیگر حوصله شنیدن حرفهایم را نداری؟ نکند دیگر حوصله شنیدن حرفهایمان را نداری؟ نکند ..... خستگی روحی ام بیشتر از خستگی جسمی ام است. هر وقت اینگونه ام انگار تمام استخوانهایم را تک تک شکسته اند. امروز فهمیدم آنهایی که نشسته بودند و از من سوال می کردند رئیس دانشگاه، معاون آموزشی، رئیس حراست، نماینده ولی فقیه، معاون تحصیلات تکمیلی، معاون پژوهشی و رئیس پژوهشکده آن دانشگاه بوده اند. در واقع کمیته جذب بودند. من مانده ام و یک دنیا سوال. راستش به ذهنم خطادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین کاظمیان تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 10:47

رفتم دفتر رئیس دانشگاهی که مصاحبه شده ام. اجازه ملاقات ندادند. با منشی کمی صحبت کردم و گفتم اگر برایتان مقدور است یک روز برایم وقت ملاقات بگیرید. گفت دکتر ....(رئیس) گفته اند برای کار جذب فقط با دکتر ... (مشاور رئیس)صحبت کنند به من ارجاء ندهید. گفتم ولی برای من فایده ای ندارد که با شخص دیگری صحبت کنم. اگر ایشان وقت ملاقات نمی دهند دکتر ...(مشاور) هم نمی خواهم ببینم. باران می بارید. خسته تر و غصه دار تر از قبل سوار ماشین شدم و راه افتادم به سمت منزل. توی راه دستم را از شیشه دادم بیرون تا قطره های باران شاید کمی از احساس نا خوشایندم کم کند. غروب جلوی شومینه خودم را گرم می کردم که یک شماره غریبه به من زنگ زد و گفت شما وقت ملاقات خواسته بودید از دفتر رئیس؟ گفتم بله. گفت روز سه شنبه ساعت شش و نیم عصر اینجا باشید. راستش باورم نمی شد. فکر می کردم منشی الکی شماره تماسم را گرفته. ولی انگار یک چیزی ته دلم به من می گوید این دیدار خوب و نتیجه بخش خواهد بود. حتی اگر قبول کنند که انتقالی بگیرم به آن دانشگاه و با تبدیل وضعیت من موافقت کنند هم خیلی عالی است. دوستان برایم دعا کنید. این روزها به دعای شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین کاظمیان تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 10:47

رفتم و رئیس دانشگاه را دیدم. با او صحبت کردم. واقعیت این بود که اعتماد به نفسم کم نشد که زیاد هم شد. واقعیت این بود وقتی بهش گفتم آیا کسی با سابقه و توانایی من در کیسهای شما بود یا خیر جواب نا امید کننده ای نشنیدم. گفت: قاعدتا شما را نباید دعوت می کردند به خاطر اینکه استخدام دانشگاه دیگری هستید. تنها عاملی که باعث شده شما را برای مصاحبه دعوت کنند میزان پژهشها و رزومه علمی شما بوده است. گفتم دکتر نظر اعضای جلسه در مورد من چی بود؟ خیلی برایم مهم است که بدانم برای مصاحبه دعوت می شوم رایزنی هایم را شروع کنم یا خیر. گفت نمی دانم. گفت رشته ات چی بود؟ جواب دادم بعد پرسید با کدام گرایش؟ جواب دادم. گفت ای کاش فلان گرایش بودی الان اگر هم کارت درست شود مجبوریم یک جوری موضوع مطالعاتت را ببری به آن سمت تا سر سال قطع پیمان نشوی. گفتم دکتر تمام مقالات و 30 درصد تحقیقاتم و رساله دکتری ام و تز کارشناسی ارشدم در موضوع مورد نظر شماست. راستش این حرفش مرا به فکر فرو برد. فکر اینکه احتمالا توانسته ام رویش تاثیر مثبت بگذارم. آخرش هم نگفت که مرا می خواهند یا خیر. گفت اگر کمیته جذب دانشگاه شما را پذیرفته باشدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین کاظمیان تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 10:47

رفتم دفتر مدیر داخلی یکی از مجله ها که نزدیک محل کارم بود و نشستم روبروی دخترک و با هم صحبت کردیم. صحبتمان گل انداخت. بهش گفتم این خیانتی است در حق مردم ما که ورودی دکتری را انقدر زیاد کردند. گفتم آموزش و درآمدهای آن برای عده ای چاه نفت است. اینکه در یک دولت یک دانشگاه پولی رشد می کند و در دولت دیگر یک دانشگاه پولی دیگر بی دلیل نیست. گفتم در تمام دنیا درصد دانشجویان دکتری از دو یا سه درصد تجاوز نمی کند ولی در ایران به 11 درصد رسیده در حالی که همین الان درصد کل دانشجویان کارشناسی ارشد ما 10 درصد است و این یعنی فاجعه. یعنی دکترهای بیکار که نه هنر و نه تخصص و نه وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین کاظمیان تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 7:54

نشسته ام و دارم سرچ می کنم و خودم را آماده می کنم دوباره فردا بروم مصاحبه. امیدوارم که نتیجه خوبی داشته باشد. امیدوارم که در حوزه هایی که ضعف دارم ازم سوال نکنند. امروز بچه های کلاس با گل و شیرینی آمده بودند. دانشجویان کلی خوشحال بودند خوشحال تر از من. مثل بچه های مدرسه ای پای تخته تبریک و گل و قلب کشیده بودند. راستش باعث شدند لحظه ای یادم برود که چقدر این روزها اعصابم بهم ریخته است و این غم دست از سرم بردارد. خدایا مرا هیچ درگاهی به غیر از تو نیست. یا امام کاظم امشب شب شهادت توست خودت واسطه شو و دستهای مرا خالی برنگردان.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین کاظمیان تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 14:07

وقتی رفتم مصاحبه بیرون در چند نفری را دیدم. ازشان در مورد رزومه شان سوال کردم. به قول دوست عزیزی همیچن مالی نبودند. اوضاعم خیلی عالی بود. خوشحال بودم. مصاحبه هم با اعتماد به نفس تمام پیش رفت. مطلب و بحثی نبود که بهترین پاسخ و توضیح را نداده باشم. امروز زنگ زدم به رئیس مرکز گفت از شما قوی تر خیلی بودند!!!!!! یاد حرف یکی از متقاضیان افتادم که می گفت من امیدوار بودم که اینجا از پیش تعیین شده نباشد ولی ظاهرا اینجا هم افرادی را از پیش تعیین کرده اند و این جلسات فرمالیته است. راستش خسته شدم توی راه توی ماشین بلند بلند اشک می ریختم. انقدر عصبی بودم که کمرم درد می کردادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین کاظمیان تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 14:07

یکی از همان سه دوست زنگ زد و گفت خبری از فلانجا ندارید؟ گفتم نه خبری نیست. راستش را بخواهید شصتم خبردار شد که خبری هست و این دوست زنگ زده آمار بگیرد. تماس گرفتم مرکز جذب آن دانشگاه. خانم با لحنی که به نظر می آید از چیزی ناراحت است و احتمالا متوجه حق خوری شده است گفت نه خانم دو نفر انتخاب شدند و به وزارت خانه معرفی شدند. از آنجاییکه چند وقتی بود پی گیر بودم و تقریبا تلفنی با این خانم دوست شده بودم ازش پرسیدم می توانم بپرسم چه کسانی انتخاب شدند. اسمشان را گفت. دقیقا همان خانمی که شوهرش هیات علمی بود و دوست سوممان انتخاب شده بود. خوشحال شدم برای دوستم که حداقلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین کاظمیان تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 14:06

سال پیش همین روزها درگیر دفاع بودم. اصلا باورم نمی شود که یکسال به این سرعت از فارغ التحصیلی من می گذرد و من هنوز در همان وضعیت سابقم و کارم درست نشده است؟!برایم خیلی ناراحت کننده است. در بین دوستانی که با هم طی ماههای آخر دفاع کردیم هیچ کدام کارمان درست نشده است. آنها اوضاعشان بهتر است چون یکی دو جاپرونده شان باز است و بعد از مصاحبه جواب درستی بهشان نداده اند ولی من. امان از دل پر خونم در این روزها. خدایا ماه رمضان شروع شد. این ماه ماه برکت است من که غیر از تو کسی را ندارم. خودت کمکم کن.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین کاظمیان تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 14:06

صفحه بندی